شیرینی
بر پلی که از روی رودخونه ای آروم میگذره ایستادم ، ماهی ها توی رودخونه حال رفت و آمدن. سرم رو به سمت آسمون میچرخونم ، آبی با ابرهای نرم ِ سفید همه جا رو پر کرده . رو به روم در افق دالانهای نوری رو میبینم که به همه سمت پاشیده شدن .. شراره های خورشید تمام شهر رو غرق در نور کرده .. ساختمانهایی با آدمهایی در خواب و کودکانی که شاید در خواب رویا می بافند .. پاسپانهایی در آسمون در حال تردد هستن ، شاید رویاها رو به بچه ها هدیه میدن.
