هر دو ساکت بودند ، گاهی دزدکی نگاهی به هم می انداختند و در خود فرو میرفتن ، حرفهایی داشتن ولی چیزی نمیگفتن ..
شالش رو توی آینه مرتب کرد ، شروع کرد به صحبت .. صحبت .. صحبت ... ولی باز بی فایده
اینبار بدون اینکه اشکی بریزه به جاده خیره شد .. هجوم افکارش رو میدید ..
یه تصویر که گاهی اوقات از ذهنش عبور میکرد
الان دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت
گفت نگهدار اینجا یه کاری دارم ..
نگهداشت
نگاهی بهش انداخت و پیاده شد
چند ثانیه بعد .. وسط جاده بود ..
توی ماشین نشسته بود تا بیاد به خودش بجنبه و باور کنه ...
.
.
فقط میخواست تصویری رو که مدام میبینه امتحان کنه . همین.
رها ، در آغوش خدا...ما را در سایت رها ، در آغوش خدا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 120